کاریکلماتور و سهراب گل هاشم
جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۲ :: 11:18 :: نويسنده : سهراب گل هاشم

به زمین و زمان بدهكاریم

هم به این ، هم به آن بدهكاریم

به رضا قهوه‌چى كه ریزد چاى
دو عدد استكان بدهكاریم

به على ساربان كه معروف است
شتر كاروان بدهكاریم

شاخى از شاخهاى دیو سفید
به یل سیستان بدهكاریم

مثل فرخ لقا كه دارد خال
به امیرارسلان بدهكاریم

نیست ما را ستاره اى، اى دوست
كه به هفت آسمان بدهكاریم

مبلغى هم به بانك كارگران
شعبه طالقان بدهكاریم

این دوتا دیگ را و قالى را
به فلان و فلان بدهكاریم

دو عدد برگ خشك و خالى هم
ما به فصل خزان بدهكاریم

هم به تبریز و مشهد و اهواز
هم قم و اصفهان بدهكاریم!

به مجلات هفتگى، چندین
مطلب و داستان بدهكاریم

قلّك بچه‌ها به یغما رفت
ما به این كودكان بدهكاریم

مبلغى هم كرایه خانه به این
موجر بدزبان بدهكاریم

( عمران صلاحی )

روحش شاد و یادش گرامی



شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۹ :: 2:14 :: نويسنده : سهراب گل هاشم
                                             

                                                   پزشکان طنّاز

گاهی اوقات فکر می کنم که پزشکان خصوصا دکترهای متخصص و قدیمی در حوزه طنز

 سرآمد همه هستند و حرف اول را می زنند ، طوری با بیمار و همراهانش شوخی می کنند و

 به آنها روحیه و اعتماد به نفس می دهند که شاید این مهم از عهده بهترین طنز پردازها هم

 خارج باشد ، به نظر این طنز پردازی یکی از واحدهای درسی و تخصصی شان باشد که باید آن

 را ضمن تحصیل ، پاس کنند.                                             

  

یادم است که یک روز به من خبر دادند یکی از فامیل های نزدیک را اورژانسی به بیمارستان

 برده اند و الان در بخش سی سی یو بستری و تحت مراقبت است.

خیلی سریع خودم را به بیمارستان رساندم و دیدم بله ، خانواده بیمار همه در سالن انتظار

 جمع هستندو در گوشه ای همسر سالخورده اش به ناله و زاری مشغول است و فرزندانش

 همراه عروس ها و دامادها هم مشغول دلداری او هستند ، دکتر از بخش سی سی یو وارد

 سالن انتظار شد از دور شناختمش ، دوست قدیمی ام که هفته ای یکبار در یک انجمن ادبی

 همدیگر را می دیدیم .

با نگاهی خسته در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود ، گفت : بیمارتون خوب میشه

 اما باید عمل پیوند مغز انجام بشه ، یکی از پسر ها گفت : دکتر! پدرم مشکل قلبی داره و به

 همین علت در بخش سی سی یو بستری است ، دکتر طوری که کسی نبینه چشمکی به

 من زد و گفت : البته نظر من هم همین بود ولی تیم پزشکی این تشخیص را داده ضمنا بیمه

 هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هزینه مغز را خودتون باید پرداخت کنید .

همه با دقت به حرف های دکتر گوش می دادند ، بعد از زمان کوتاهی یکی از پسر ها پرسید

 خب قیمت مغز چنده ؟

دکتر بلافاصله جواب داد ۲۵ میلیون تومان برای مغز یک مرد و یک میلیون برای مغز یک زن !

 موقعیت ناجوری بود آقایون سعی می کردند که نخندند و نگاهشون با خانم ها تلاقی نکند و

 بعضی ها هم با خودشون پوزخندی می زدند ، بالاخره یکی طاقت نیاورد و پرسید چرا مغز

 آقایان گرون تره ؟ سوالی که پرسیدنش در اون لحظه آرزوی همه بود ، دکتر با معصومیت بچه

 گانه ای برای حضار توضیح داد : این قیمت استاندارد مغزه ولی چون مغز خانم ها زیاد کار می

 کند و زیاد ازش استفاده میشه خب دست دوم محسوب میشه و طبیعتا ارزون تره ! در این

 هنگام لبخند پیروز مندانه ای بر لب خانم ها نشست و کم کم تبدیل به خنده شد.

به دکتر گفتم : دکتر جان ! لطفا شوخی را بذار کنار و بگو حال مریضمون چطوره ؟ دکتر با خنده

 گفت : که حالش خوبه ولی یک روز باید تحت نظر و مراقبت باشه ،فردا می تونید ببریدش

 خونه ،همسر بیمار که هنوز در باور تهیه مغز بود ، پرسید :

 یعنی دکتر به مغز احتیاجی نداره ؟

 و این بار خنده دسته جمعی حاضران را شاهد بودم . 

سهراب گل هاشم روزنامه نگار و کاریکلماتوریست   

هفته نامه سلامت شماره ۲۸۴ شنبه شش شهریور     



دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ :: 18:34 :: نويسنده : سهراب گل هاشم
طنز

قبلا ها كه از بيرون به بورس نگاه ميكردم، به خيالم يه جايي مثل بورسيه و بورس خارج از كشور و اينجور چيزهاست.
بعد از مدتي ديدم نه بابا ميگن يه تالار پذيرايي داره كه داخلش غلغله است.وقتي پرسان پرسان وارد تالار بزرگ شدم ،چشمتون روز بد نبينه
يكي دستش روسرش بود،يكي دستش رو قلبش بود ،يكي داشت اشك هاشو پاك ميكرد ،يكي در حالي كه انگشتهاي شستش تو جيب
جليقه اش قرار داشت ، از ته دل ميخنديد و شكم بزرگش ميلرزيد، عين ويبره .
يكي دستش موبايل بود ،يكي دستش قاب عينكش و ديگري خودكار بدست ، يكي دستش تو جيبش بود و يكي دستش ماشين حساب.
يكي دستش تو دست بعضي ها بود و يكي هم بالا دست ديگري .
يكي دستش رو چشمشه !؟
تند تند دستش را رو چشماش ميزاره و برميداره؟
از يكي پرسيدم چرا اينجوري ميكنه ؟
گفت داره سهام بازي ميكنه!!
يكي با دستش شونه يه نفر را گرفته بود و ميگفت : تحليلگر من! با تو همه چيز ، با تو همه جا ، تو نردبان ترقي من هستي.
ديدم عجب شهر فرنگيه و براي من چه كارسختي ، اين كار از عهده من خارجه .
از همه مهمتر دستم خاليه و كسي هم نيست كه دست منو بگيره.
پس چطوري پولدار بشم ؟
با كلي فكر و نقشه بالاخره با يك دختر پولدار ازدواج كردم ، پس بي خيال بورس،چون حالا پولدارم.
خدا رو شكر ، چيه آدم از 9 صبح تا 5/12 به تابلو تالار خيره بشه !! حتما آخرش تابلو ميشه.
حالا بايد كاري كنم كه معروف بشم و بعدش كانديداي شوراي شهر بشم و بعد با ديدن دم چند تا از كله گنده هاي شهر
شهردار ميشم ، بعدش وقتي معروفتر شدم ، كانديداي نمايندگي مجلس ميشوم ؟
آره داشتم ميگفتم بعدش وقتي معروفتر شدم كانديداي نمايندگي مجلس مي شوم.
با خرج كردن يك پول هنگفت ودادن غذا و پوشاك و لوازم التحرير واين جور چيزا به مردم جنوب شهر به عنوان نماينده مجلس انتخاب ميشوم .
بعدها وقتي معروفتر تر شدم كانديداي رياست جمهوري ميشوم ولي بي انصافها رد صلاحيتم ميكنند.
دوباره از رو نميروم وبراي دوره بعد كانديداي رياست جمهوري ميشوم واين دفعه صلاحيتم وكفايتم تاييد ميشود،نه اينكه قبلش بي كفايت بوده باشم ! نه !
با دادن چند شعار قلمبه سلمبه از قبيل دادن ماهيانه يك ميليون تومان به هر سهامدار ايراني برای جبران ضررهایشان،حتي اونهايي كه هنوز به دنيا نيامده اندو .........
رييس جمهور ميشوم و اصلاحات اصولگرايانه انجام ميدهم .
بعد در پايان دوران رياست جمهوري به من كه ديپلم را هم به زور گرفتم از سوي يكي از دانشگاههاي معتبر مدرك، دكتراي افتخاري داده
ميشود و بعد ....
هي سهراب ، تو باز اومدي گوشه حياط نشستي چرت و پرت سر هم كني ، رييس تيمارستان از دست تو خسته شده ديگه!
بيا اين لباس چپه رو تنت كن.
اين قرصها رو هم شستم ، بخور، برو لالا !



دوشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ :: 21:55 :: نويسنده : سهراب گل هاشم
اگر دست من بود ، اين دست و آن دست نمي كردم و دستپاچه نمي شدم، اول دست سهامداران
را مي بوسيدم ، چرا كه به سهم خود دست اقتصاد بيمار كشور را گرفته اند.
بعدش دست همه را از توي پوست گردو در مي آوردم و دست شان را يك جايي بند ميكردم.
به دست اندازها ميگفتم دست از سر كچل خيابانها يمان بر دارند.
از دست روي دست گذاشتن دست ميكشيدم و با گراني دست به يقه ميشدم و دست اقتصاد را
از تو دست ، دست كجها در ميآوردم و بعد دست شان را رو ميكردم.
دست رد به سينه دست بوسان و نورچشمي ها ميزدم و ريش امور را به دست كساني ميدادم
كه كار از دستشان بر آيد.
اما حالا كه دست بر قضا هيچ چيز دست من نيست ، از خيالبافي دست بر ميدارم، خودم را به دست
سرنوشت ميسپارم و ميروم تا با واقعيت ها دست و پنجه نرم كنم.
لطفا زور واقعيت ها را دست كم نگيريد.


چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۵ :: 0:33 :: نويسنده : سهراب گل هاشم
شايد مي خوريد.! اما ديگر نخوريد !
شايد ما آدمهاي پر خوري هستيم . شايد حسرت اين و آن را مي خوريم .شايد عادت داريم زياد وول مي خوريم.
شايد از دست اين حقوق بخور ونمير دل خون مي خوريم.شايد زيادي خوش تيپ هستيم و به آدمهاي با كلاس مي خوريم .
شايد زياد چشم ميخوريم .شايد سرباز هستيم و زياد آش مي خوريم .شايد هم كتك مي خوريم .
شايد دري به تخته خورده و مال مفت مي خوريم .شايد به درد هيچ كاري نمي خوريم و تو سري مي خوريم .
شايد رو دست مي خوريم .شايد جرات حرف زدن نداريم و حرفمان را مي خوريم.شايد نان را به نرخ روز مي خوريم.
شايد زخم زبان مي خوريم. شايد گول بقيه را مي خوريم.شايد اشتهايمان زياد است و بجاي يك ران مرغ ، هر وعده يك گاو مي خوريم.
شايد سرما مي خوريم . شايد مجبوريم كه بخوريم تا خورده نشويم .شايد زيادي زمين ميخوريم.
شايد سيلي از روزگار مي خوريم .شايد به كساني كه دوست نداريم بر مي خوريم . همه اينها را كه مي خوريم نوش جان!!
بخوريم ، اما يادمان باشد كه حداقل مثل آب خوردن مال مردم را نخوريم و مثل نقل و نبات قسم دروغ نخوريم، ربا نخوريم.رشوه نخوريم.
اگر قرار است نمكدان را بشكنيم ،پس نان و نمك نخوريم. حتي اگر روده كوچكه روده بزرگ را بخورد،رانت نخوريم.
اگر همه اينها را بخوريم و چوبش را هم خورديم،بدانيم كه از كجا آب ميخورد،خلاصه لرزيدن را فراموش نكنيم اگر مي خواهيم خربزه بخوريم.



یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۵ :: 0:32 :: نويسنده : سهراب گل هاشم
رو به رو شدن با بعضی ها خیلی رو میخواد. پیش کسی رو انداختن هم رو میخواد.
عاقبت بورس نفت را رو کردن.رو درواسی رو بذاریم کنار،پتروشیمی ها دیگه باید بیان رو .
دیگه نمیشه به روی خودت نیاری ،اگر نیان رو که روسیاهی داره. روم به دیوار روی کسی
رو زمین انداختن هم رو میخواد.
گیر کردن تو صف فروش بد جوری روت و کم کرده ، با شمایم که دم عیدی رودل کردی !
بله روی سخنم با شماست،که افت شاخص داره اون روت و بالا میاره!
به غم وغصه رو نده بالاخره همه چی رو به راه میشه. یه روزم شانس به ما رو میکنه و
بجای زیر روی خط فقر نصیب ما میشه!
روی هم رفته باید امید داشت که به زودی شاخص روی خوش بما نشون میده.
میخوام روراست بگم ولی روم نمیشه ، شما بذارید به حساب کم روِیی من!
دیشب خواب دیدم که رودست خوردم و باز رفتم سروقت سهام ...بالاخره روزی همه دست خداست.
بهتره برم بیرون کمی هوای تازه بخورم.


شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۵ :: 0:35 :: نويسنده : سهراب گل هاشم

اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري..
احداث ده ها تقاطع غير هم سطح ، پل رو گذر ، پل زير گذر ، پل تو گذر ، پل آبرو گذر .
گارگران سر گذر ، گذر از چاله چوله هاي ته گذر ، گذر از عدالت ، گذر از پرونده هسته اي ايران،
گذر از تحريم ، گذر از راي شوراي امنيت،گذر از عملكرد بورس، گذر از حد حوصله سهامداران جزء
گذر از خط كشي هاي پاك شده خيابان ، گذر از شلوغي و ترافيك ،گذر از آب هاي به هدر رفته ،
گذر از خانه هاي كوچك جنوب شهر ،گذر از دلهاي شكسته ، گذر از غم و غصه ، گذر از همه چي ،
گذر از همه جا ، به همراه امكانات عالي طرحي براي اوقات فراغت شما !!



پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴ :: 22:1 :: نويسنده : سهراب گل هاشم
 با كدامين ساز بايد رقصيد؟ 
اگر سر به زير باشي ميگويند احمق است.
اگر غمگين باشي ميگويند عاشق است.
اگر مال خود را با حساب خرج كني ميگويند خسيس است.
اگر دست و دلباز باشي ميگويند ولخرج است.
اگر خوش لباس باشي ميگويند ژيگولو است.
اگر بد لباس باشي ميگويند شلخته است.
اگر دير زن بگيري ميگويند مرد نيست.
اگر زود زن بگيري ميگويند آتشش تند است.
اگر فقير و بي پول باشي ميگويند بي عرضه است.
اگر پولدار باشي ميگويند اهل زد و بند است.
اگر بي قيد باشي ميگويند لات آسمان جل است.
اگر بخندي ميگويند هميشه نيشش باز است.
اگر اخم كني ميگويند عبوس و بد اخلاق است.
اگر خوش سر و زبان باشي ميگويند چاخان است.
شما بگين با كدوم ساز..؟


پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴ :: 21:59 :: نويسنده : سهراب گل هاشم
التقاطی

التقاطي مكانيكي است كه لنت ترمز ژيان را با هزار دوز و كلك به پيكان ميخوراند.
التقاطي زني است كه نعره هاي مردانه بكشد.
التقاطي مرغي است كه هم تخم ميگذارد و هم مانند خروس قوقولي قوقول ميكند.
گوجه فرنگي يك ميوه صد در صد التقاطي است ، چون وقتي كه خيلي كوچك است
فكر ميكند كه گوجه سبز است، همينكه كمي بزرگتر شد خود را خرمالوي خام تصور ميكند
و فقط موقعيكه برسد و رنگ بياندازد تازه ميفهمد كه گوجه فرنگي است.
التقاطي كسي است كه دو پاي سالم براي راه رفتن دارد و يك عصاي آبنوس براي تكيه دادن.
التقاطي تحليلگري است كه بعد سفته باز ميشود.
التقاطي سهامداري است كه عينك سبز به چشم زده و كاه را يونجه ميبيند.
التقاطي مرده اي است كه يك پايش را در اثر تصادف با اتوموبيل از دست داده است، جمجمه اش را در اثر سقوط از بلندي شكسته و در حوالي بدنش هم آثار اصابت گلوله ديده ميشود.
التقاطي متخصص فروش پارچه هاي وطني به جاي فاستوني انگليسي است.
التقاطي آفتابه مسي است كه گاهي از لوله اش آب نمي آيد و گاهي مي آيد.
التقاطي حزب يا دسته يا جمعيتي است كه روزهاي عادي با قلم ميزند وروزهاي تعطيل
كه روزنامه منتشر نمي شود با گلوله.
التقاطي هندوانه اي است كه داخلش هم مثل پوستش سبز باشد.



درباره وبلاگ

 متولد پانزدهم اردیبهشت ماه سال 1336 هستم
روزگارم بد نیست ، آسمان زندگی‌ام هم صاف و آبی و هم طوفانی و بارانیست.
عاشق طنزم و بزرگ‌ترین آرزویم ، فقرزدايی از شادیست.
در حوزه طنز،بیشتر به کاریکلماتور مهرمی ورزم که گاهی طنزکلمات ، بازی با کلمات و شوخی باکلمات هم نامیده میشود.
کاریکلماتور ، مخاطب‌های آگاه و اندیشمند دارد که آنها را با تبسم وادار به تفکر می‌کند. بسیاری از جملات طنز در نگاه اول یک شوخی ساده و خنده‌دار به‌نظر می‌رسد، ولی اثرات واقعی آن پس از کمی تفکر و شاید تعجب برای مخاطب آشكار مي‌شود.
کاریکلماتور ، زبان گویايی‌ است که شوخی می‌کند، می‌خنداند و به طعنه سخن می‌گوید، به ناهنجاری‌ها و بدی‌ها شلیک می‌کند و گاهی ناملایمات و سختی‌های زندگی را با طنز تلخ بیان می‌کند. دردهای اجتماعی را خوب می‌شناسد و هر اتفاق کوچکی را شاید کمی اغراق‌آمیز با نیشخندی کنایه‌دار مورد توجه قرار می‌دهد و این براستی یکی از جلوه‌های زیبای ادب و هنر معاصر است
برای اولین بار در تابستان 1355 نوشته های من در یکی از روزنامه‌ هاي چاپ مشهد منتشر شد
و از آن تاریخ تاکنون باخیلی از نشریات کشور با امضای : هوای تازه ، حبابی روی آب ، پارازیت و سهراب همکاری دارم ، اولین جلدکتابم تحت عنوان گاه گاهی زندگی شوخی نیست ،مجموعه کاریکلماتور و جملات برگزیده طنز بود که در بهار 86 در تهران به چاپ رسید و دومین جلد به نام چند قدم  به حرف حساب در بهار 89 در نمایشگاه کتاب تهران رو نمایی شد.
سومین کتابم با نام "قلم کم حرف" در آذر ماه 95 توسط نشر افراز در تهران وارد بازار نشر شد و برای اولین بار در ایران بخشی از کاریکلماتورهای این کتاب به انگلیسی و عربی ترجمه شده است.
این وبلاگ، مجموعه‌ ایست از کاریکلماتورها وحرف های بی حساب کوچه پس‌کوچه‌هاي دلم، شاید بتوانم صورتت را بخندانم و مهمان لبخندتو باشم.